تبليغاتX
سلام علیکم جناب آقای مک کارتنی
دیکـــــی دیکــــــ
همین
Tue 8 May 2012
و سعی کردم فکر نکنم که اگر سگ ِ سرایدار پیدایت نمی کرد چه می شد
شانزده روز پیش تولدت بود. یادم بود؛ اما مثل تولد نخود اصلن برای تبریک گفتن با نگفتن با خودم کَلَنجار نرفتم. می دانستم به روی خودم نخواهم آورد امسال و سال گذشته و سال قبلش را. با قاطعیت ِ سنگدلانه ای تصمیمم بر آن بود که بریزم دور هرچه را که از تو داشتم. و تمام خاطره هایم را؛ حتی. تورنتو که سهل است، مریخ هم می رفتی همین می شد. همه را ریختم دور؛ به استثنای عکس سه نفره مان، من و تو و نخود که با دهان ِ بدون دندانش مُدام شانه ام را گاز می گرفت و در عکس هم، با دستان مینیاتوری لباسم را در ناحیه ی بالای شانه ی چپ چنگ زده و با حالت متحیرانه ای به دوربین -یا شاید عکاس- خیره نگاه می کرد.

حتی سعی کردم فراموش کنم ماجرای آن عکس کذایی را. فقط نگهش داشتم برای اینکه قیافه ات و قیافه ی نخود و حتی قیافه ی شاد ِ خودم را فراموش نکنم. از همان موقع هم تصمیم گرفتم تولدت را؛ که هفده روز قبل از تولد مادرم و بیست و سه روز قبل از سالگرد ازدواج پدر و مادرم هست فراموش کنم. چقدر بالیدم به خودم برای این قاطعیتی که دلم برایش لک زده بود. (یعنی چی که دل ّ آدم لَک بزند؟ یعنی لَک بِشود؟ لَک لَک بشود؟ لَک لَک بزند؟) خلاصه اینکه مثل همیشه با این تصمیم های خَرَکی احساس بسیار خَفَن بودن پیدا کردم و چسبیدم به زندگیَم.

اما؛ چاهار و خورده ای ِ صبح روز جمعه پانزده اُردی بِهِشت وقتی گوشی ئَم زنگ خورد و پدرت از آن سوی خَط گفت که تو را برده اند بیمارستان، چون در آسانسور خانه تان بیهوش شده ای و سگ ِ سرایدار حدود پنجاه دقیقه بعد پیدایت کرده، یکهو احساس کردم دود شدم و به هوا رفتم. باد شدم و به کویر رفتم. مثل پَسمانده ی آب شیر، از راهاب ِ فاضلاب پایین رفتم. غبار شدم و در هوا پراکنده. همه اش هم در چند ثانیه. پدرت گفت که فکر کرده شاید دلم بخواهد بدانم. می خواستم بگویم "غَلَط کردی". دلم نمی خواست بدانم. دلم نمی خواست بعد از آن همه ژِست فراموشی و خَفَنی و خوشحالی در یک نیمه شب اُردی بهشتی به یاد بیاورم که هنوز هم با شنیدن چنین خَبَری غبار خواهم شد. باد خواهم شد. باران خواهم شد و از گوشه ی چشمت، موقعی که سوزن ِ سِرُم را در دستت فرو می کنند خواهم ریخت. لرزش ِ دستانت خواهم شد به هنگام ِ از جا بلند شدنَت. به پدرت گفتم کمتر از سه ساعت ِ دیگر امتحان دارم و حَتی اگر خودم هم بخواهم پشتیبانم نمی گذارد نروم. اما قول دادم برنامه هایم را یک جوری جور کنم که جور بشود.

تمام طول امتحان فکر کردم "نکند موقع افتادن سرش خورده باشد به دسته ی توی دیوار ِ آسانسور؟"، "نکند زانویش مثل ِ آن دفعه از شدت ضربه آب آورده باشد؟" و هزار جور فکر ِ خُل کننده و خُل بودنده ی دیگر.

هر کاری کردم نشد. نشد که نیایم. دیدی که با مادرت آمدم که سر ِ راه مطب آمده بود نبالم. بعد، روبه رویت، با ساندویچ های بامیک یا بامبیک یا بامی بیک -که توشان پر است از جعفری و نانشان هم بسیار تُرد- در دستانمان، روی مُبل های جدید بسیار بسیار بسیــــار خوشرنگ ِ خانه تان که سوژه ی عالی ای خواهد شد برای عکس هایم، نشستم، پشتم را صاف کردم و گفتم: "تولدت مبارک؛ ببخشید که دیر شد."



Fri 4 May 2012
فُنتی متفاوِت

تعریف از زیبایی تان نه تنها خوشحال کننده نیست؛ بَلکه با نِگاهی به جُمَلات جای گُزین، مَثَلن "بَه بَه از این غذاهایی که مامانت تو حاملگی خورده" یا "احسنت به شرایط جَوّی ِ رَحِمِ مادرت" یا مسائلی از این دَست متوجه می شویم بسی جای تاسف دارد به جای محتویات ِ درونی ِ مغز، به ظاهر اشخاص توجه نُماییم.


Fri 13 Apr 2012
بِکِش؛ آقا فریدون
من این جا بین کتاب هایم، که روز به روز گنگ تر می شوند؛ با یک بطری آب و آب لیموی یخی جهت جلوگیری از وامیت؛ یک قوطی نیوآ که نیم ساعت یک بار به صورت و پشت دست ها و آرنجم می زنم و یک آدم زبان نفهم که اصرار دارد بگوید همه چی خوب است گیر افتاده ام.

تو آن پایینی آقا فریدون. ساعت چاهار و چاهار دقیقه ست و هیچ کس به جز من و تو در این شهر ِ لعنتی بیدار نیست. داری با جاروی چندین ساله ات کثافت هایی که بی شعور هایی مثل من ریخته اند کف ِ خیابان را پاک می کنی. در زاویه ی دید ِ پنجره ی اتاقم نیستی؛ اما می توانم حدس بزنم هنوز همان سیبیل های پرپشت را داری و آن سیگار لعنتی هم گوشه ی لبت هست. بکش. کسی کاری با تو ندارد. نمی تواند داشته باشد. بکش و دودش را بفرست به ریه های گُه های این اقلیم که با کثافت هایشان برایت دست و کمر باقی نمی گذارند. بکش. هر کسی چیزی گفت خودم را صدا کن تا بیایم و گردنش را بشکنم. صدای کشیده شدن جارو روی آسفالت زبر تَلَق تولوق هم دارد. یعنی یک گوساله ای آن قدر تنبل بوده که نوشابه یا دلستر کوفتی اش را نتوانسته تا اولین سطل آشغال نگه دارد. دست وامانده اش درد گرفته و یا دلش خواسته آن را همین جا؛ دقیقن همین جا بیندازد زمین که تمام شب به جارو کردنش مشغول باشی؛ آقا فریدون.

صدای خش خش نایلون هم می آید. این هم یک الاغ دیگر که کیسه ی دور ساندویچش را با همه ی سُس ها تو و بیرونش، و احتمالن قسمت هایی از ساندویچ که باب میلش نبوده برایت به ارمغان گذاشته.
می بینی آقا فریدون؟ می بینی چه تن لش هایی در این شهر زندگی می کنند؟ حیف ِ تو نیست که به خاطر ریه های نکبتی شان سیگار نازنینت را از گوشه ی لب های نازنین تَرَت برداری؟ که مثلن هوا را آلوده نکرده باشی؟ برای کی؟ برای کسانی که شلوارشان را وسط خیابان پایین می کشند و محتویات روده های لجن مالِشان را برایت می گذارند پشت بوته ها؟ برای کسانی که نصف شبی هم صنفی هایت را با آن خط های شبرنگ پشت و جلوی لباسشان نمی بینند و زیر می گیرندشان و در می روند تا یک بدبختی فردا صبح طرف را یک جای پرت پیدا کند؟ واقعن برای کی؟

آخ خ خ خ _ آقا فریدون! کاش می شد گیسو های نه چندان خرمنم را مثل منیژه برایت از پنجره آویزان کنم تا بیایی بالا. جارویت را یک جایی همین گوشه و کنار ها بگذاری و منتظر من زیر باد پنکه ی پارس خزر بنشینی تا بروم و از تَه و توهای یحچال نوشابه ی خنک بیاورم برایت. اگر شکلات یا چوب شور هم دوست داری داریم. تازه، اگر کمی دندان سر جگر بگذاری می روم و برایت از آن اُملت های خوش مزه ی مامان می آورم که خوردنش به مرده هم حیات دوباره می بخشد. بعد می توانیم رو به روی هم بنشینیم، خم شویم و از میز پایه کوتاه ِ بینمان لقمه ی اُملت با نان تافتون ِ خط چین دار درست کنیم و هر لقمه را کُلی نمک بزنیم و بچپانیم توی حلقمان. بعد تو منتظر من بمانی تا بروم و یک بسته دستمال کاغذی نَرمه و بطری نوشابه خانواده را بیاورم با یخ ِ اضافه چون نوشابه هایمان تمام شده و یخ هامان هم دارد آب می شود. بعد من برایت بگویم که چقدر برهان خُلف گیجم می کند و چقدر این روز ها دلم برای احترام خانوم تنگ شده که او هم تو را می شناخت و چقدر این خواب های بَدَم بیش تر و بدتر شده و این که هر روز صبح با مچ درد ِ وحشتناک بیدار می شوم و قبل از بیرون رفتن فرناز را بیدار می کنم تا به دشت هایم کِش ببندد و این که اریسا گفته این ها برای این است که احتمالن در خواب عصبی می شوم و دست هایم را مُشت می کنم. و این که راست می گوشد. دقت که کردم امروز صبح جای ناخن هایم را کف ِ دست هایم دیدم. بعد تو برایم از گران شدن سیگار و کمر دردت بگویی و اینکه همسرت اصرار دارد سیبیل هایت را بزنی که تمیز تر به نظر بیایی ولی تو این را دوست نداری. چون سیبیل هایت به تو نوعی هویت می دهند. بعد من حرفت را تصدیق کنم و بگویم اصلن نصف ِ "آقا فریدون بودن" َت به خاطر همین سیبیل هایت است.

بعد____می شنوی حرف هایم را آقا فریدون؟ کوشی؟ چرا صدای جارو کردنت یک باره قطع شد؟ می آیم پشت پنجره؛ نیستی - نیستی آقا فریدون. لابد چند متر آن طرف تر لب جوی آبی چیزی نشسته ای و یک سیگار جدید آتش کرده ای. بکش آقا فریدون. بکش. غلط کرده هر کس که چیزی بگوید. من که می دانم چه لذت بدیعی نصیبت می شود با آن فندک و پاکت سیگار در جیبت. بکش آقا فریدون. بکش و به حرف های من هم گوش کن. کم پیش می آید کسی پیدا شود که دلم بخواهد این همه برایش حرف بزنم. اگر بیایی بالا می توانیم فرناز را هم بیدار کنیم و سه تایی حرف بزنیم. محتمل است اولش کمی ازت خجالت بکشد؛ آقا فریدون. اما شاید وقتی لباسش را عوض کرد بیاید به ما ملحق شود. آن وقت می توانیم در ِ اتاق را ببندیم و چراغ را روشن کنیم. بعد، تا من می روم چیپس و ماست بیاورم، فرناز باهات حرف می زند و حوصله ات سر نمی رود که هِی بخواهی بروی. می شنوی آقا فریدون؟ با تو اَم، آقا فریدون. حواست با من هست؟
آقا فریدون؟



Sun 1 Apr 2012
لایف ایز وات یو دُنت هَو
طرف چند وقتی بود با من قهر بود. دلیلش را هم فقط خودش می دانست. آن وقت همیچین آدمی؛ با همچین غروری وقتی به من بی مقدمه تکست می کند که "دست کاترین برید. بردنش بیمارستان". یعنی آن قدر ترسیده و نگران است که هر لحظه می تواند غش کند. بعد من را به این فکر می برد که اگر یک برادر داشتم که اینطوری نگرانم می شد، خیلی خوش حال تر بودم.



Mon 26 Mar 2012
عیدانه
ببین
من آمده ام سر ِ این کلاس تا از روی تخته یک چیزی یاد بگیرم. نه این که تمام مدت به مقنعه ی پُف کرده ی تو که زیرش یک باغچه ی مصنوعی پنهان کرده ای خیره بشوم که با هر تکان جزئی ئَت بیش از نیمی از تخته را مستتر می کند.



Mon 19 Mar 2012
In real life
از آن صبح هایی که تمام مدت دست هایت را مُشت کرده در دو جیب سوئی شِرت طوسی ای که از خواهرت پیچانده ای نگه می داری و ناخن های نه چندان کوتاه را به کَفِشان فشار می دهی؛ مبادا یکهو وسط خیابان دور ِ گلوی کسی -هرکسی- حلقه شوند و آن قدر سیب آدمش را فشار دهند که رگ های منشعب سرخ رنگ توی چشم هایش پدیدار شود و وِلَش که کردی، با دهان باز و چشم های خیره ی گشاد بیفتد روی زمین.




Wed 14 Mar 2012
مشروطه بانو

مشروطه بانو

نام اثر حاکی از مضمون آن است. اثری تاریخی و بالطبع سیاسی. مخاطب می‌داند قرار است با مجموعه‌ای از حقایق گوناگون رو‌به‌رو شود، اما چیزی که نمی‌داند این است که میخکوب خواهد شد.

نمایش با چرخش مداوم کالسکه‌ی عظیم در تاریکی آغاز می‌شود. دو حرکت دایره‌وار، یکی در چرخ‌های کالسکه و دیگری به دور ِ عمارت اصلی. علاوه بر تداعی مفهوم «طواف» به دور  مکانی که بعدا متوجه می‌شویم وطن ِ بانوست، هشداری به ما می‌دهد. هشداری که با گذشت زمان به درک ِ آن مفهوم می‌رسیم. موسیقی حزن‌آوری که به گوش می‌رسد هشدار دوم به شمار می‌رود. زنی زیبا را می‌بینیم که از همان ابتدا به وضوح اعلام می‌کند برای «انتقام» آمده.

همانطور که کل ِ اثر تقدیم شده به حمید سمندریان -خالق شاهکار ِ «ملاقات بانوی سال خورده» که زمستان 86 در همین سالن اجرا شد-، از همان ابتدا به شباهت‌های بی‌پایان مشروطه‌ بانو و ملاقات بانوی سال خورده پی می‌بریم. زنی زیبا، پس از سال‌ها کمک مالی، به وطن خود سفر می‌کند تا انتقام ظلمی را که در جوانی به او شده بگیرد. «بانوی سال خورده”ای که با کم شدن سن و تغییر در اصل ظلم، «بِه بانو» شده.

اگر در «ملاقات...» کلارا دو محافظ به نام های «توبی» و «روبی» داشت که به «آدامس جوندگان» معروف بودند، مشروطه بانو «حسن بیک» را دارد که با عشق، نگهبان اوست.

دکور سه بُعدی ِ ایوان که اول بر صحنه و سپس بر کُل ِ سالن اشراف دارد، مانند همان دکور دو بُعدی ِ مشرف بر گولن است که کلارا روزها را به نظارت بر دهکده بر بالای آن می‌گذراند. همین دکور، با چرخیدن در پرده‌های مختلف؛ به ترتیب: عمارت پیروَلی، خانه‌ی بِه بانو، ایوان بیرونی و کارگاه ِ بُکاء را می‌سازد. دکوری که مثل دکور «ملاقات...» جلویش تعدادی پله دارد و در طول ِ داستان، بالا و پایین رفتنِ بِه بانو از آن، سقوط و نزول احساساتش را نشان می‌دهد.

علاوه بر این‌ها عشق عظیم ِ زنی که پس از سال‌ها او را برای انتقام گرفتن به وطن ِ خود بازگردانده، تداعی کننده‌ی عشق تبدیل به نفرت شده‌ی کلارا ست؛ هنگامی که می‌گوید برای آلفرد از مدت‌ها قبل مقبره‌ای ساخته، تماما از مرمر و نمود ِ این شباهت در سخن بِه بانوست که می‌گوید:

-برای کُشتن کسی نیامده‌ایم. آمده‌ایم بدنی را که سال‌ها پیش مُرده دفن کنیم.

با وجود شباهت‌های آشکار «مشروطه بانو» و «ملاقات...»، تفاوت‌هایی در اصل داستان و پردازش آن وجود دارد که علاوه بر بخشیدن رنگ و بوی ایرانی و سنتی، آن را تا حدود زیادی برای مخاطب ایرانی تعدیل نموده و به جای تراژدی، یک سوگ‌نامه‌ی اجتماعی تحویل می‌دهد.

نخستین ِ این عناصر، عشق است. عشق خاک‌گرفته‌ی کلارا که از او زنی مجروح و سالخورده با یک پای مصنوعی ساخته؛ به هیچ وجه قابل مقایسه با عشق بِه بانو نیست که او را تا به این حد زیبا و سالم نگاه داشته. عشق علاوه بر جزء جزء رفتار بِه بانو، در حاشیه‌های داستان هم دیده می شود. عشق دختر بِه بانو و پسر پیروَلی که علاوه بر ممنوع بودن، جنبه‌ی ایرانی اثر را نیز تقویت می‌کند. این عشق، در رابطه‌ی دو دختر بزرگتر و پدرشان هم مشهود است. در صورتی که فرزندان آلفرد ایل به راحتی از مقاومت دست کشیدند و این برای بیننده‌ی سنتی هضم‌ناشدنی بود.

دومین وجه تمایز این دو، مذهب است. مذهب فاسد و کرم‌زده‌ای که در «ملاقات...» فریب می‌خورد و در مقابل آن، مذهب نیرومند و حُجتی که در مشروطه بانو شفاعت گناهکاران را می کند و با توبه‌های دروغین آن‌هارا می‌بخشد و به ائمه ی دین شبیه می‌داند.

از دیگر وجوه ِ تمایز بخش بارز می‌توان به شخصیت‌پردازی مفصل اشاره کرد. مخاطب تئاتر به هیچ وجه انتظار ندارد مانند جنگ و صلح تولستوی با پانصد شخصیت متفاوت و ویژگی های گوناگونشان مواجه شود، اما ذهنش به طور طبیعی نیازمند است با فرآیندهای فکری ِ دو-سه شخصیت اصلی آشنا بشود. دورنمات این شانس را از مخاطب می‌گیرد و به توضیحی کُلی اکتفا می‌کند. در حالی که کیانی با بهره‌گیری از دیالوگ‌های غنی‌تر و زمان طولانی‌تر، به شخصیت‌ها وجود و توان داده. مانند فرزندان پیروَلی و حسن بیک که در نسخه‌ی اصلی فقط سایه هستند.

چهارمین و به واقع مهم‌ترین تمایز این دو اثر، جنبه‌ی اجتماعی «مشروطه بانو» ست که به نوعی سیاست و تاریخ را هم در بر می‌گیرد. زنی که زخم‌های بیست و هفت‌ساله اش را به آسایش وطن آسوده می‌داند و وطنی که در دقایق پایانی می‌فهمیم کُل اثر بر محورش می‌گشته. زنی که زبانش را به زبانی جز زبان مادری آلوده نمی‌کند و دخترش، در موقع لازم تکلم به زبان بیگانه را بر عهده می‌گیرد. زنی که عشقش را به خاطر عشق بزرگ‌تر وطن از دست داده و اکنون در پی انتقام، بازگشته تا به قول ِ خودش، «با طلب حق به پا گرفتن مشروطه سرعت ببخشد.» زنی که خود و بیست و هفت سال از زندگی‌اش را تقدیم وطن می‌کند تا فقط گوشه‌ای از خاک آن را آزاد کند. همین وطن‌پرستی ِ زن است که مانع از فساد او می شود. چنان که می‌بینیم کلارا در طول نمایش چندین بار ازدواج می کند و هر بار به بهانه ای ناچیز از همسر جدید جدا می‌شود. عشق مشروطه بانو به وطن، او را از همه‌ی پلیدی‌ها مصون می‌دارد و در صحنه‌های پایانی می‌بینیم با چه دقتی به نظافت و برق انداختن زمین مشغول است. دقیقا به همین دلیل کلارا از انتقام منصرف نمی‌شود و بِه بانو این چنین عامل ظلم به خود را می‌بخشد.

در میانه‌ی داستان، در صحنه‌ای اندوهناک می‌بینیم که کوکب؛ بزرگترین دختر ِ صاحب دستور پیش‌بینی می‌کند که اگر بِه بانو انتقام همسر خود را بگیرد، بچه‌ی درون ِ بطن کوکب در بزرگسالی به انتقام ِ پدربزرگ، دختر بِه بانو را خواهد کُشت. این داستان همینطور ادامه خواهد داشت. راز دو چرخ ِ تُند و دایره‌وار اول داستان این جا برای مان قابل درک می‌شود. تاریخی که هر دوره تکرار می‌شود و انسان، این موجود چموش و عبرت ناپذیر؛ هرگز از تکرار آن جلوگیری نخواهد کرد. مگر با گذاشتن تفنگ شکاری بر زمین. همان زمینی که در طول نمایش آماج ِ خنجرهای سمی قلدران دیارش شده.

در قسمت جلویی دکور اولین پرده‌ی نمایش، برگ‌های خشک پاییزی نامرتب ریخته شده که در میانه‌ی تابستان نامعقول، عجیب و به قول پولک «نشانه ی بدی»ست. این برگ‌ها که هر کدام رنگی متفاوت دارد، به هرج و مرج‌های درونی عمارت اشاره دارد که هرکس به دنبال کسب قدرت و منفعت است و این، تماشاگر ِ تئاتری را به هرج و مرج‌های درونی دربار قاجار در «شکار روباه» می‌برد که پایان خوشی نداشت. همین پایان ناخوش و ناسلامت، تاریکی ِ بخش پُشتی ِ میزانسن را توجیه می‌کند و اصل هُشدار را تقویت.

از انتخاب‌های بحث برانگیز مشروطه بانو، ایفای نقش ِ پیروَلی صاحب دستور توسط خسرو شهراز است که گویا در اجراهای پیشین بهزاد فراهانی عُهده دار ِ آن بوده و من از شانس دیدنش محروم شدم. شهراز با آن که در نگاه اول انتخابی بخردانه و بجا به نظر می‌آید و اقتدار و شکوه پیروَلی را نمایان است، به علت حضور ِ وی در کمدی-اجتماعی «جن‌گیر» و خاطره‌ی حیله‌گری و خیانت او، هیچ بیننده‌ای به پاک شدنش قانع نمی‌شود. انگار ننگ ِ جن بودن ِ «فرادنبه» و ظلم ِ پیرولی با هم کینه‌ای را می‌سازد که تا آخرین لحظات حضور در سالن هم پاک‌شدنی نیست.

دومین انتخاب تناقض ساده و زیبایی را در ذهن می نشاند و آن سُرمه است که در نقش دختری ساده و گوش به فرمان مادر، با نقش دختری طغیانگر در «آقا یوسف» ِ علی رفیعی زمین تا آسمان تفاوت دارد. این را منطق می‌پذیرد: سُرمه را به اندازه‌ی کافی حساس طراحی کرده‌اند که هر گونه شبهه در رابطه با ماهیت واقعی او از بین برود. این همان هنر پردازش است که می تواند اثر اقتباس شده را هویت ببخشد و برای آن ارزشی مستقل از متن و اجرای اصلی ایجاد کند. مجموع این‌ها چیزی ست که در هنر تئاتر امروز ایران بسیار اندک است و بخش عظیم آن مربوط می‌شود به ادبیات تطبیقی ملت‌ها که توضیح می‌دهد چرا در میان اسطوره های هر ملت، یک قهرمان رویین تن وجود دارد یا چرا هر قومی برای خود نیای خاصی دارد که همه‌شان در واقع نشئت گرفته از یک حقیقت است.

استفاده‌ی هوشمندانه‌ی نویسنده از نمادها در طول نمایش، توانمندی ِ او را در ترکیب عناصر گوناگون یک زندگی سنتی نشان می‌دهد. استفاده از سیب به عنوان نشانه‌ی پاکی و عشق، که بِه بانو به هنگام تعریف از روز های سختی آن را غضبناک پوست می‌کند و در پایان، مانند قلب مجروح و شکسته‌ی خود بر سر چاقویی که حکم دشنه را دارد عَلَم می کند، زاد و ولد گربه‌ها که نشان از بی وفایی مردم دون دارد که با وجود کمک‌های مالی بانو، از انجام خواسته اش سر باز می‌زنند، صدمه‌ای که کوچک‌ترین دختر ِ پیروَلی از دانستن و خواندن خورده و در بیماری ِ سخت جسمی‌اش متجلی شده، تریاکی بودن مقامات سیاسی مملکت و سانسور کردن ِ همه چیز، حتی نور خورشید؛ از نمادهای بی‌شمار مشروطه بانو هستند که یافتن ِ هر کدام، کوفتگی سه ساعت و سی و پنج دقیقه میخکوب شدن بر صندلی را از جان مخاطب می‌زداید.

در طول نمایش می بینیم که عبدل، برادرزاده‌ی قلدر پیروَلی که در پی دست یافتن به دختر عمویش سخت در تکاپوست، همه جا همراه خود قفس پرنده‌ای را حمل می کند که علاوه بر اسارت پرنده، گوشه چشمی به نام سهره و عشقی دارد که مانع رسیدن به آن، خود ِعبدل است. عبدلی که در پی دست یافتن به عشق، خودش را قربانی می‌کند عشقش، سهره ای که در طول نمایش در قفس با خود حمل می کرده، به ذات ِ سهره‌ی دختر عمو باز می گردد و این آن قدر طبیعی ست که به نظر می‌رسد جای حقیقی گنجشک از ابتدا همان دست‌های سهره بوده.

در یکی از صحنه‌های پایانی با مفهوم «تسلیم» آشنا می‌شویم. تسلیم مردی در مقابل عشق بی‌نهایت همسرش؛ که او را بیست و هفت سال در پی انتقام دوانده و این عظمت هنوز در ذهن مرد نمی‌گنجد. چنان که پیش از معرفی کردن خود از زن می‌پرسد:

-فکر می کنی اگر فرهاد میرزا بود می‌توانست خریدار این مِهر گران تو باشد؟

مردی که در مقابل عظمت زن، کلاه و چکمه می‌کَنَد و خاک می‌شود. زنی که میزان عشق ِ او در فهم نمی‌گنجد و پیروَلی در انتها به او سلام نظامی می‌دهد و پاشنه بر هم می‌کوبد. زنی که ارزش و فداکاریش اگر بیش از سران مشروطه نباشد، کمتر هم نخواهد بود. فرهاد میرزا هیچ تشکری را در شان شیرزن ِ خود ندیده، مگر آن که او نیز بیست و هفت سال از عمر خود را فدا کند تا به گوشه‌ای کوچک از خاک وطن آزادی ببخشد. او که خود اذعان داشته این آزادی هدیه‌ای‌ست به همسرش، وظیفه‌ی نظامی خود را تمام شده می‌بیند و با به خاک افتادن در مقابل عشق عظیم زن، ابزار نظامی را به گوشه ای می افکند. با بیست و هفت سال رنج توانسته گوشه از عشق همسر و ذره‌ای از مِهر ِ وطن را جبران کند. بیش از این نمی تواند. برای همین به جنگل می‌رود تا در آرامش بیاساید و از زن نیز همین را می‌خواهد. او هم می‌داند بیست و هفت سال تکاپوی زن درست هم ارزش بیست و هفت سال تلاش خود برای آزادی وطن است و همین، زن را نیز شایسته‌ی آرامیدن در دل طبیعت می‌کند. انگار که او نیز وظیفه‌ی خود را به درستی به پایان برده باشد.

علاوه بر آن، تسلیم را در چشمان جمهور هم می بینیم. هنگامی که عشقش را، در قالب سیب سرخ -که قبلا به آن اشاره شد- تماما به دختری تقدیم می‌کند که برای خونخواهی از پدر، با وجود آن که خود چنان خوی انتقام جویی نداشته، از نخستین عشق خود می‌گذرد. نخستین عشقی که به گفته ی خودش، آتشین و زودگذر است. جمهور با شنیدن آخرین کلمات دختر، اسلحه را هم مقابل پای او می‌اندازد. انگار که تمام نیروهای نظامی کشور مقابل این خانواده سجده می‌کنند و انگار که چنین خانواده‌ای بسیار شایسته‌تر هستند برای در دست گرفتن اسلحه. جمهور تمام عشق خود را به سُرمه تقدیم می‌کند که گویا دیگر خود را لایق عشق او نمی‌بیند. جمهور می رود و دختر به مادرش نگاه می‌کند که از چند دقیقه‌ی پیش که مهره‌های شطرنج -بازی با قوانین خودش- را به هم زده، خیره به دور دست مانده است.

با وجود همه ی شباهت‌های «مشروطه بانو» و «ملاقات بانوی سال خورده»، نمی‌توان آن را صرفا یک اقتباس ساده دانست. این اثر، با زبان غنی و توصیف‌های دقیق خود، هویت متمایز یافته و به یقین از برجسته‌ترین نمونه‌های ادبیات تطبیقی معاصر به شمار می رود. «مشروطه بانو» حال مخاطب را خوب می‌کند. با بازی‌های توانمند و زیبایی که به بهترین نحو اجرا می‌شوند. با میزانسن‌های متنوع و در عین حال ساده به طراحی ِ جلال تهرانی که به تازگی «مخزن» تاثیرگذار را از او دیده‌ایم.  به موسیقی زنده‌ی فوق‌العاده ساخته‌ی ابراهیم اثباتی که کمتر از شش ماه پیش با یکی از زیباترین اجرا های سال 90، مخاطب خاص خودش را -که دل به موسیقی دیگری هم نمی‌دهد- مسحور کرد. «مشروطه بانو» حال مخاطب را با هنرمندانی که در مجموع به درستی انتخاب شده‌اند، خوب می‌کند و از همه‌ی این‌ها عالی‌تر، جملات امیدبخشی‌ست که بِه بانو در آخرین ثانیه‌ها بیان می‌کند.

ف. ی- اسفندماه هزار و سی‌صد و نَوَد

این جا را هم ببینید! به به!

 

Thu 1 Mar 2012
رُخ برافروز که فارغ کنی از برگ ِ گُلِش
"مهم ترین واقعه ای که در ایلیاد به نظم کشیده شده است، جنگ ِ یونان با تروی است و آن چنین است که پاریس، فرزند ِ پریام؛ پادشاه تروی به اسپارت می رود و منلائوس پادشاه ِ آن سرزمین او را به گرمی در خانه ی خود می پذیرد. در غیاب ِ منلائوس؛ پاریس با هلن؛ همسر ِ زیبای او که زیباترین زن ِ جهان بوده می گریزد و خزاین ِ شاه را هم با خود به غنیمت می برد.
منلائوس برای انتقام جویی از یونانیان کمک می خواهد تا با او به تروی حمله کنند و هلن را پس بگیرند. آگاممنون؛ سرداری ِ سپاه را بر عهده می گیرد و همه ی سرداران و پهلوانان سرزمین ِ یونان که اکثر ِ آنان پیش از این از خواستگاران ِ هلن بوده اند، در این جنگ شرکت می کنند."

این نشان می دهد که برخلاف ِ نظر ِ بسیاری از صاحب نظران؛ زیبایی خیلی هم مهم است. روشن است که اگر صورت ِ هلن پر از جوش و زگیل و موهای کلفت بود و دندان های زردش با فاصله از هم قرار داشت و لای شان را گوشت و سبزی ِ غذا پر کرده بود، اگر موهایش چرب و سیخ سیخ بود و بدنش بوی ماهی ِ فاسد شده می داد؛ هیچ وقت یونانیان با هم متحد نمی شدند که بروند و پسش بگیرند. می نشستند در خانه های شان؛ جوراب های شان را در می آوردند، بطری ای به سلامتی ِ این واقعه ی خجسته باز می کردند و قبل از مستی ِ کامل خدا را برای رهایی از شر ِ هلن سپاس می گفتند.



Fri 24 Feb 2012
یعقوب می خواست برود
"به رغم ِ آن که عمرولیث صفاری نسبت به یعقوب سیاست محتاطانه تری در مقابل خلیفه ی وقت عباسی پیش گرفت، به نام وی خطبه خواند و از ضرب سکه ی مجدد خودداری کرد؛ هنگام شکست در نبرد با امیر اسماعیل سامانی اسیر شده، به بغداد فرستاده و در زندان به فرمان خلیفه کشته شد."

این نشان می دهد که دستت را با یک مَن عسل هم فرو ببری در دهان ِ مردم، باز گازت می گیرند. جوری که کبودی ها و فرورفتگی های ناشی از آن تا یک هفته روی مچ و پشت ِ دستت خودنمایی کند. طرف برای خودش امارت سیستان و خراسان و فارس را داشته. الکی نبوده که. آن وقت خلیفه اینطوری وحشی بازی در می آورد سرش. با این حساب، ما؛ همه ی ما که حتی امارت توالت فرنگی خانه مان را هم کامل در اختیار نداریم، باید برویم غاز بچرانیم.

مگر نه این که تاریخ سرتاسر عبرت آموزی و فلان است؟ خب، این یعنی بی خودی ملاحظه ی مردم را نکن. یعقوب لیث که هر چه می خواست چَرید آن طوری با عزت و احترام مُرد و تازه قبل از مرگش خلیفه کلی التماس کرد که "تورو خدا حمله نکن. این تو و این هم منشور ولایت فارس. اصلن این ور ها نیا. همان جا بمان. یک وقت به سرت نزند که وعده ی حمله ات را عملی کنی ها."

یعقوب نپذیرفت. می خواست برود و به قول خودش شمشیر میان او و خلیفه داوری کند. به این حرف ها هم گوشش بدهکار نبود. اگر زنده می ماند می رفت. حالا این که مُرد و چرا مُرد بحثش جداست. مهم اینَست که می خواست برود. آخرش هم که از بیماری مُرد، در عزت و احترام بود. گلویش زیر ِ تیغ ِ کسی نبود. اما عمرولیث ِ بدبخت، خواست ملاحظه کار و مطیع باشد. جز اینَست که جسدش در زندان پوسید و حُسن نظرش به بزدلی تعبیر شد؟

نباید می کرد. نباید ملاحظه ی مردم را می کرد. باید از اول یاغی بازی در می آورد. چون که مردم که نمی فهمند. ملاحظه ات را نمی فهمند.

Thu 16 Feb 2012
رُزِ آر پینک/پتونیاز آر بلو/ وای دو آی وِیست مای اینک آن یو؟
دروغ چرا؟ وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم "کادوی ولنتاین" بگیرم. از یک آدم خاص مثلا. خاص تر از اردلان که یک پسر ِ چشم سبز ِ ریزه میزه ای بود که هر روز جلوی در ِ مدرسه مان می ایستاد و تقریبا به دو سوم ِ دختر های مدرسه مان شماره داده بود. یک آدم ِ خاص. خیلی خاص. متاسفانه یا خوشبختانه، در روز های اول ِ راهنمایی ام هیچ آدم ِ خاص یا عامی وجود نداشت که به من کادوی ولنتاین بدهد. دختر های خفن ِ مدرسه مان ـکه حاضر بودم هر کاری بکنم که با من صحبت کنند؛ حتی شده دو یا سه کلمه- عروسک های بامزه و شکلات می آوردند مدرسه و پز ِ عاشقان ِ سینه چاکشان را به هم می دادند. من مثل زن های دنیا دیده سرم را تکان می دادم و لبخندی می زدم که انگار یعنی من این کارها را کوچک کرده ام. بعد در دلم حسرت می خوردم که چرا هیچ کس به من کادوی ولنتاین نمی دهد. فکر می کردم چقدر اُفت دارد برای من -که اولین بار در هفت سالگی مورد ِ تمجید ِ یک پسر واقع شدم- که یک کادوی خشک و خالی ِ ولنتاین هم نگیرم.

هفت سالم بود یا کمتر. یک پیراهن پیچازی ِ سورمه ای و سفید پوشیده بودم که مامانم برایم دوخته بود و خیلی دوستش داشتم. مهمانی ِ عجیب و غریبی بود. بابا ساعت ها وقت صرف ِ انتخاب ِ کت و شلوارش کرده بود و بردیا خانه ی ما حاضر می شد برای این که مامان می خواست موهایش را کوتاه کند. همه در مهمانی شیک و پیک بودند و من خیلی ها را نمی شناختم.

جمع ِ پسر های صاحب خانه و فامیل ها، بردیا را راه نمی دادند. مسخره اش می کردند. بردیا بُق کرده بود. لب و لوچه اش آویزان بود و اخم هایش توی هم. من دلم سوخت. مچ ِ دستش را گرفتم و مانند یک وکیل ِ حاذق بردمش به سوی پسر ِ صاحب خانه که رئیس ِ همه شان بود. گفتم "واسه چی راش نمی دین؟"
پسر ِ صاحب خانه یک کراوات واقعی زده بود. نه از آن کشی های مثل ِ مال ِ بردیا. یک کراوات ِ واقعی. روی ساعدش عکس ِ آدامس پُلا را با آب دهان چسبانده بود و به موهایش ژل زده بود. با انگشتش کروات را صاف کرد و گفت "کی گفته راش نمی دیم خانوم خوشگله؟"
با یادآوری ِ آن مهمانی گل از گلم می شکفت. ذوق می کردم و فراموشم می شد که در یازده سالگی هیچ کادوی ولنتاینی نگرفتم. بعد، زیر ِ دوش ساعت ها برای خودم داستان می بافتم از پسر هایی که به من کادو های مختلف داده اند و من قبول نکرده ام. دوست داشتم کادوی ولنتاینم در یک جعبه ی صورتی باشد با یک روبان ِ نقره ای و ازش یک قلب ِ قرمز آویزان باشد. شکلش را در دفتر خاطراتم کشیده بودم و در رویاپردازی های وقت حمامم، یک پسری که خیلی دوستم داشت جلوی تمام ِ بچه های مدرسه آن را بهم می داد. به محتویات جعبه که می رسیدم، نطقم کور می شد. نمی توانستم تصور کنم چی ممکن است تویش باشد. عروسک؟ شکلات؟ نه ـ یک چیز بهتر. یک چیز خاص تر. جوری که دختر های خفن ِ مدرسه دلشان بخواهد ببینندش. بعد بیایند با من حرف بزنند. من با احتیاط روبان ِ نقره ای را کنار بزنم و بگویم "فقط، دست تان تمیز باشد موقع دست زدن."

هیچ وقت رویم نشد این ها را برای کسی تعریف کنم. دختر های خفن ِ مدرسه به نظرم جدی تر از آن بودند که بشود باهاشان از این شوخی ها کرد. اگر می فهمیدند خبرش در کل ِ مدرسه می پیچید و دیگر کسی همان سه - چاهار کلمه حرف را هم با من نمی زد. به علاوه، هنوز تصمیم نگرفته بودم که بیشتر دوست دارم پسر رویا هایم آن جعبه را جلوی بچه ها به من بدهد یا یک روز صبح که دم ِ در ِ خانه منتظر سرویسم بیاید و آن را یواشکی تقدیمم کند.

الآم مدت ها از آن روز ها می گذرد. اما کادوی ولنتاین هنوز برایم چیز عجیب و غریبی ست. نمی توانم تصور کنم کسی برای دوست داشتن مناسبت بخواهد. من، آدمی هستم که وقتی دلم برای کسی تنگ می شود  یک زنگ بهش می زنم. بیشتر که تنگ بشود می روم می بینمش. محبت ِ مردم یکهویی در دلم قلمبه می شود. ساعت هم نمی شناسد. برای همین، تصور ِ این که از مدت ها قبل بدانی فلان روز قرار است کسی را دوست داشته باشه به نظرم احمقانه می آید.

به علاوه، ولنتاین چیزی نیست که خودمان از قدیم ها داشته باشیمش. به فرهنگ ِ ما آمده برای این که به قول ِ فیروزه دوما هر رسمی که متعلق به عشق و ازدواج باشد به سرعت در فرهنگ ِ ایرانی جا می افتد. من ترججیح می دهم به آنی که دارد می تپد و خون پمپاژ می کند اجازه بدهم هر وقت که عشقش کشید یکی را دوست داشته باشد.



Thu 2 Feb 2012
مخزن
چند نفر و چند نفر ِ دیگر می خواستند بروند تئاتر. ما هم باهاشان رفتیم. دوشنبه شب ِ همین هفته بود. تا آن لحظه ای که رسیدیم نام ِ اثر را نمی دانستم و محل اجرا را هم، همان لحظه که رسیدیم فهمیدم. مامان نگاه ِ معنا داری به من کرد. من هم، در جواب. خورشید را در دست ِ چپم می گذاشتی و ماه را روی سرم، باز هم فراموش نمی کردم آن تالار ِ لعنتی را. همان جایی که مامان برای اولین بار تو را دید. آمده بود که ببیند. بعد از اجرا هم رفت در هوای آزاد یک سیگار کشید و به من گفت کارم که تمام شد بیایم بیرون. من تک تک ِ حرکات ِ تو را زیر ِ نظر داشتم. نصف ِ دیالوگ هایت را حفظ بودم و می توانستم حتی سوفلورت باشم. بازی ات، در نظر ِ من شاهکار بود و در نظر ِ مامان، یک اجرای کاملا معمولی. نه کمتر و نه بیشتر. اجرا که تمام شد، من آمدم بَک استِیج. تو من را پیش ِ دوست ِ تار ساز ِ تار نوازت گذاشتی و رفتی به پدر و مادرت؛ که چند متر آن طرف تر ایستاده بودند، دو تا از دختر های پاشنه بلند پوش ِ دانشکده ات را معرفی کنی. الف ِ مو بلند ِ همیشه خنده رو، سعی کرد سر ِ من را گرم کند. اما من، لبخند ِ تو را می دیدم و برق ِ رضایت ِ چشم های پدرت را. در راه ِ برگشت، مامان سرش را بر نمی گرداند. همه اش از پنجره بیرون را نگاه می کرد. بعد، یکهو، رویش را برگرداند به طرفم.چشم هایش یک برق ِ نادری داشتند. دست هایم را گرفت میان ِ دست های ظریفش و با صدایی آرام گفت: "پس بِلَخَره جوجه ی منم بزرگ شد."

من لبخند زدم. ذوق کردم. کیف کردم. اما تصویر ِ دست دادن ِ دو تا از نامتعارف ترین دختر های دانشکده ات، با پدر و مادرت، از پس ِ ذهنم بیرون نمی رفت. به خانه که رسیدم و تو تلفن کردی تا جزء جزء ِ اجرا را برایم تعریف کنی، از نو؛ من هیچ نگفتم. بعد تر هم، هیچ نگفتم. حالا که نگاه می کنم، من هیچ وقت به تو هیچ نگفتم. گله هایم را برای فرناز می گفتم که اعصابش خورد می شد و برای مامان که هر بار سرش را با تاسف تکان می داد. من به تو، هیچ وقت هیچی نگفتم. اما دوشنبه شب، در راه ِ برگشت به خانه، شیشه را پایین دادم و وامیتم را قورت. به خانه که رسیدم، محتویات ِ زرد و نارنجی ِ لزج ِ معده ام را، نه یک بار، نه دو بار، پنج بار تحویل ِ دوست ِ توالت فرنگی ام دادم. من به تو هیچی نگفتم. هیچ وقت. اما تمام ِ دردل و دل هایم را، توالت فرنگی ِ حمام مان می داند. چرا که آن شب، فقط تو جلوی چشم هایم بودی.



پانوشت: اولین تئاتری که هیچی در باره اش ننوشتم. یک صفر ِ مطلق.


Tue 31 Jan 2012
ای آرزوی آرزو___
نه دیگر، تو این طوری نشو. همین طور که هستی بمان. تو برایم دَم از عشق و عاشقی و احساسات ِ صد من یک غاز ِ آبکی ات نزن. همین طور بمان. با مرز ِ بینمان. اصلن آنقدر هم نمی شناسمت که بخواهم بی مرز شوم برایت. من که برای ِ مادرم هم مرز دارم. تو و امثال ِ تو که شبانه به زندگی ِ آدم می خزید و با روشنایی مثل ِ موش های کثیف ِ جوی آب یواشکی و آرام آرام خارج می شوید که دیگر جای خود دارید. لطفا تو برایم ادای دُن ژوان را در نیاور. آدم باش. من به خودم قول داده ام که به هیچ یاری ندهم خاطر و به هیچ دیاری حتی. الآن خودم را سرزنش می کنم که دیارم را دوست دارم. که چرا یار هایی را دوست داشته ام که "آوار" بوده اند و "سیل ِ مصیبت بار".

تو همین طور دور بمان. نزدیک هم اگر میایی برای خنده و شوخی بیا. که با هم فلان کتاب را نقد کنیم. یعنی من مزخرف ببافم و تو گوش بدهی و اسمش را هم بگذاریم نقد. بیا که به هم فیلم و کتاب معرفی کنیم. مجله و داستان. موسیقی و احساس های خوبی که فقط در جاهای لطیف، مثل امنیت ِ آغوش ِ مامانمان پیدا می کنیم. در همان کتاب فروشی هم بمان. بیرون اگر میایی، فقط خلاف ِ جهت ِ من حرکت کن. من آبله مرغان دارم. آنفولانزا دارم. نزدیک ِ من نیا. دور بمان. برو با هر دختر ِمو بلند ِ بازیگوشی که می خواهی دِیت بگذار. برو و برایش فلسفه بافی کن. مزخرف بگو. فقط نزدیک ِ من نشو. اصلن نشو. من ترجیح می دهم درددل هایم را برای فلانی بگویم که او هم در جواب، از دوست دخترش برای من تعریف کند. ترجیح می دهم با "خواهرم" تیرامیسو بخورم. با "پسر خاله" ام بروم دُور دُور. خودم را برای "پدرم" لوس کنم. آخر هفته ها را با یک مشت "بامزه ی سرشار از زندگی" بگذرانم و فکر کنم چطوری تراز ِ فلان درسم را بالا ببرم. با "پسر عمه" و "دختر عمه" ام چاهار تایی توی تاریکی دراز بکشیم و فیلم ترسناک ِ مزخرف ببینیم. برای تولد فلانی با راهنمایی فرناز آرشیو  فیلم درست کنم و با ابوالقاسمی ام بروم لیموناد بخورم. من همین جاها راحتم. تو هم، لطفن سر ِ جایت بمان. حتی یک قدم هم پایت را؛ از آن گلیم ِ قهوه ای و قرمز ِ زیرش دراز تر نکن. چون من وحشی ام. وحشی شده ام. جوری دلت را می شکانم که تکه هایش را بین پرز های همان گلیمت گم کنی. پس به خاطر ِ تکه های دلت هم که شده، همان جا بمان. دور تر برو؛ ولی هرگز نزدیک نشو. هرگز.



پانوشت: یادم باشد یک پست با عنوان "وامیتینگ: اِگِن" بگذارم که واجب است.


Fri 27 Jan 2012
سراب ِ فردا های خوب
نزدم. امسال زنگ نزدم. با این که توصیه شده بود بزنم و تولدش را تبریک بگویم. نتوانستم. یعنی، دلیلی پیدا نکردم. راستش را بخواهی؛ دنبال دلیل هم نگشتم. عجیب بود اما وقتی چنین تصمیمی گرفتم پر از آسودگی شدم. با این که به تازگی رسمی صحبت کردن برایم عادی شده، دوست نداشتم چنین کاری را، آن هم برای کسی که شاید دیگر هرگز نبینمش انجام بدهم. مسلمن بچه اش بزرگ هم که بشود هرگز به ذهنش نخواهد رسید که بپرسد وقتی سه ساله بوده فلانی از ایران تماس گرفته تا به مادرش تولد نخود ِ سه ساله را تبریک بگوید یا نه. اصلن شاید حتی به ذهنش این هم نرسد که بپرسد چه کسی اولین بار اسم ِ نخود را رویش گذاشت. شاید هم، حتی باخبر نشود که یک روزی، یک جایی، کسی بوده که نخود صدایش می کرده. که تولد دوسالگی برایش یک تابلوی بزرگ زرد و صورتی کشید و فرستاد و تولد سه سالگی، هشت-نُه روز با خودش کلنجار رفت و آخر تصمیم گرفت تبریک هم نگوید. یک تبریک خشک و خالی هم نگوید. بی شعور بشود. مثل یکی از هزاران نفری که همیشه تقبیح شان می کرد. فکر نکند که اگر کمی درایت داشت، می توانست خیلی خوش بخت باشد. نه این که بنشیند و یک ساعت ِ تمام به نظریه های ژان پیاژه در کتاب روان شناسی پارسالش خیره بشود و فکر کند آیا کسی اهمیت خواهد داد که او تولد نخودش را فراموش کرده؟ نخودی که موقع دندان درآوردن گریه می کرد و گوشی را از مادرش می قاپید تا به زمین پرت کند؟

بعد فکر کرد که فلانی نخودش نیست. نخود ِ مادر و پدر و مادربزرگ و پدربزرگ و هزار نفر ِ دیگر هم که باشد، دیگر نخود ِ او نیست. نخود ِ هر که باشد نخود ِ او نیست. شاید، روزی که بزرگ بشود و به هر دلیلی پا به این مهد ِ همیشه بهار بگذارد، اصلن من را نشناسد. از بغلم، تند و بی توجه رد شود و فکر نکند اسم ِ نخود را همین پیر ِ فرتوتی که کنارش ایستاده بود، اولین بار در هجده ماهگی بر رویش گذاشت.



Tue 24 Jan 2012
این مربع ِ زهوار در رفته
داریم تبدیل می شویم به یک خانواده ی متمدن. از آن هایی که بلدند چه طور با هم وقت بگذرانند.

دی شب چاهارتایی _فرناز وسطش رفت خوابید_ چِینجِلینگ را دیدیم. (من قبلن دیده بودم)

شنبه شب هم، آقا یوسف را.


Sat 21 Jan 2012
پیشانه شو/ پیشانه شو
خوب می شود آقا!
خوب می شود.


یادت می رود.

همه اش را یادت می رود.

می روی با خواهرت جنگا بازی می کنی. تیرامیسوی خیس می خوری. با بچه ها فیلم می بینید و عکس های جینگول می گیرید. برای تولد فلانی فُلان عطر را شریکی کادو می دهید و فلان جا جمع می شوید. در فُلان قدر زمان صد و سی و هشت تا تست ادبیات اختصاصی می زنی و حرص می خوری که چرا نام ِ اولین اتوپیای فارسی زبان را فراموش کرده یی. با خاله این هایت ژامبون مرغ و قارچ می خوری تمام مدت فکر می کنی که چرا قارچ هایش از قارچ های واقعی نرم تر هستند. شب زیر ِ پتو از سرما مچاله می شوی و با صدای بلند فلان آهنگ که به نظرت شاهکار ِ فلانی ست را هزار بار تا آخر گوش می دهی.

بعد، می بینی که خیلی خوش گذشته.
اما هنوز یادت نرفته.


Wed 18 Jan 2012
اولین بیت ِ تنها قصیده ای که سعدی در آن یک بار تجدید ِ مطلع کرده
همه ی جریان یک معنی ِ واحد دارد و آن اینَست که هر کاری هم بکنی، باز خودت هستی و خودت که در تلاشی به مردم بچسبانی ئش. که مردم خوش حال شوند از خوشی ها و غمگین از بدبختی هایت.

یعنی هر کس که هر وقتی ادعایش را کرد، یکی محکم بکوب توی دهنش. دلیلش را هم نگو. اگر هم پرسید بگو "دلم خواست". هیچ وقت برایش توضیح نده که آدم الکی راه نمی افتد دنبال ِ مردم که بدبختی هایشان را بشنود. هرکی هم این کار را کرده، یک جایی یک مرضی داشته. اصلَن با این همه چیز و میز مختلف، کسی راه نمی افتد از آدم بپرسد که "های! خانوم ِ محترم! شما دقیقن در زندگی تان چه مشکلی دارید و چرا؟ می شود منت بر ما بگذارید و در موردش برایم توضیح دهید؟". نه خیر. اصلن از این خبر ها نیست. گه ِ اضافی خورده هر کس که گفته مایل است تمام ِ بدبختی هایت را بشنود. نه حتی تمامش را، یک کمش را هم به کسی نگو. آخر واقعن به چه کسی ربط دارد که هفت هفته است در فراری؟ یا مثلن فلان روز فلان جا بالا آورده ای؟ یا فلانی بعد از آن همه وقت مثل ِ سنگ ِ پا پررویی کرده و بهت زنگ زده که بپرسد آدرس ِ مطب ِ عمه ات کجاست؟ که بعد که می گویی عمه ات مطب ندارد، بپرسد: وا؟ چرا؟ باید داشته باشه که!

خلاصه این که برو فِیورت کُتیشت ئت را بخوان. نه یک بار. نه ده بار. آن قدر بخوان که مثل ِ فرانی، ضربان قبلت با آهنگش هماهنگ شود. چون عبادت فعلن به دردت نمی خورد. همین یک بیت از نان ِ شبت هم واجب تر است.




Fri 13 Jan 2012
آب بازی
یک آقایی در کانال پنج دارد مناجات ِ مخصوص ِ جمعه را می خواند و پس از هر جمله التماس و زاری دهانش را به غایت صدا می دهد و شِلِپ شولوپ می کند. انگار در گِل افتاده باشد.

واقعن.

Tue 10 Jan 2012
بعد، این جا می توانی بگویی اَند ناتینگ اِلس مَتِرز
دُن یا همان د. ی سابق، جایی در بلاگش گفته بود که در هفده سالگی آدم احساس می کند دنیا توی دستانش است. من درکش نکردم آن موقع. تعجب کردم. حسرت خوردم. شاخ در آوردم. "هیوده سالگی"؟!
الآن می بینم که اصلن مهم نیست که فقط برای چند ثانیه طول کشیده، مهم اینَست که من امروز این احساس را داشتم. درست است که کیف پولم را گم کردم، با یک نفر دعوا کردم و از کسی خیلی رنجیدم، اما داشتم.
داشتم!
من آن حس ِ گه ِ لعنتی را داشتم.



Sat 7 Jan 2012
مگر باید بمب باشد تا صدایش را همه بشنوند یا زلزله که زیر ِ آوارش خفه شوند؟
می توانی در یک بعد از ظهر ِ سرد پیدا کنی. به خواهرت که روی کاناپه زیر ِ یک خروار پتو خوابیده نگاه کنی و فکر کنی چقـــــــــــــــــــدر این موجود ِ کج خلق و مغرور را دوست داری. چقدر خوش حالی که هست. فکر نکنی یک روزی می رسد که نباشد. یا حداقل این طور نباشد. کوسن ِ روی کاناپه را به گوشش که فشار می دهد تا صدای ویبره ی گوشی اش را نشنود، فکر می کنی آن قدر دوستش داری که الآن است گریه ات بگیرد. بعد، بیرون نمی روی. زنگ هم نمی زنی. یک اس ام اس ِ خشک و خالی می فرستی که "جور نشد" و می روی می چپی زیر ِ پتویش. دستت را می اندازی دور ِ گردنش و بعد از مدت ها احساس می کنی این جا، بالاخره همین جایی ست که می خواهی باشی.

Fri 6 Jan 2012
روتین
می دانی کجایش احمقانه است؟
این که از فرند هایش پاک شده ای
شاید هم خودت، خودت را پاک کرده ای
اما هر بار که لاگ این می کنی، اولین کاری که از دستت بر می آید اینَست که بروی و پروفایل ِ مسخره اش را چک کنی
بعد به علامت ِ گوشه ی سمت ِ راستش خیره بشوی که داد می زند "ادد از ائه فرند؟"

Sat 31 Dec 2011
دَهِ دَهِ هزار و سی صد و نَوَد
این که به یک سری آدم یک سال یا بیش تر وقت بدهند که بنشینند و یک سری مطالب ِ خلاصه شده و معین را از توی کتاب حفظ کنند (و نه این که حتا یاد بگیرند) و بعد بر مَبنای این که کدامشان بیش تر در آن یک سال خواب و خوراک و مسخره بازی را بر خودش حرام (حذف به قرینه ی لفظی) تک تک ِ آن کلمات را حفظ کرده، اجازه بدهند که برود یک گوری و چاهار سال جان بِکَنَد، ناعادلانه ترین شکل ِ ممکن ِ بقاست. نه این که چون من در این مرحله ام. کُلَن حرصم می گیرد. آدمی را می شناسم که می فهمد. هم به نسبت ِ هم سن و سالانش و هم کُلَن. و از این که او نُه-دَه سال ِ پیش کنکور داده، حرص می خورم. اصلَن به نظرم فقط عده ی خاصی باید کنکور بدهند. آن هایی که خنگ هستند و آن هایی که حرص در می آورند. مثلن سر ِ امتحان ِ جامعه شناسی ِ نظام ِ جهانی، بغلم یک عدد سوم (به سکون ِ دال) را نشانده بودند که مثلن در نیم کت صرفه جویی کرده باشند. بعد این سوم ِ نیم ساعت از شروع امتحان گذشته مراقب را صدا کرد و با گوش های خودم شنیدم که پرسید: "ببخشید، بازتاب یعنی چی؟". که خب مُسَلَم است او باید برود کنکور بدهد.


مقوله ی وحشتناکی ست این "علاقه". ما می کوشیم تا از آن دور بمانیم. می کوشیم تا حد ِ امکان دیگران را هم از آن دور نگه داریم. اصلن ما حالا حالا ها نمی خواهیم دیگر از این گُه ها تناول کنیم.


من نمی فهمم یک بشر ِ دو پا چرا باید انقدر خواب های بد ببیند. منظورم از بد صحنه دار نیست. منظورم خواب هایی ست که در آن چند نفر (و نه حتی یکی) می میرند. من خیلی از آفتاب خوشم نمی آید. اما در خواب هایم اصلَن آفتاب نیست. همه اش باران است و مِه. آن هم باران های شوم و مه های غلیظ. آدم ها زجر می کشند. جیغ می زند. ناله می کنند. اگر یکی تان سوپرنَچرال را دیده باشد و به سیزن ِ پنج هم رسیده باشد می فهمد صدای شکنجه چه جوری ست. در خواب هایم صدای شکنجه می آید. صدای داد. یکی با صدای بلند چیزی می خوانَد که مثل قرآن است و قرآن نیست. ساختمان ها می ریزند در خواب هایم. یعنی که نشسته ای و یک هو زمین زیر ِ پایت خالی می شود. می ریزد و در سیاهی مطلق فرو می روی. در خواب هایم جنازه ها را با فرش های روی شان هی جا به جا می کنند. در یکی شان خودم زیر ِ یک جنازه را گرفته بودم و مجبور بودم در شهر بچرخانمش تا خداحافظی کند. جنازه اشک می ریخت. دلش برای مادرش تنگ می شد. من دلم برای خودم می سوخت. برای جنازه بیش تر. که تیر بارانش کرده بوند.


ایکس نوشته که ایگرگ دارد می رود. من ایگرگ را به لطف ِ نوشته های نَرمالو (این نَرمالو از آن اصطلاح های فرناز است) یِ ایکس می شناسم. این که ایگرگ دارد می رود برای من آن قدر ها هم بزرگ نیست. اما خُب، من که از سنگ نیستم. از رفتنش ناراحت می شوم و بیش تر از آن از ناراحتی ِ ایکس از رفتنش.



جهت تلطیف ِ فضا می خواهم به یکی در آن وَر _که حتی هنوز نمی دانم این یکی ِ خوش بخت قرار است کی باشد_ بگویم برایم چند تا از کتاب های کُمیک ِ گارفیلد را بیاورد. یا آل استار هایی با عکس ِ اسپانج باب که خیلی دنبالشان گشتم و در این مرزِ پر گهر اصلَن پیدا نمی شود.


Thu 29 Dec 2011
هشت ِ دَه ِ هزار و سی صد و نَوَد
این شد دومین باری که با گریه از خواب بیدار شدم و به جای همون کارهای همیشگی برای آروم شدن، یِ اس.ام.اس به آخرین کسی که باهاش کانتَکت داشتم دادم. که "من یه خواب ِ بد دیدم."

که این یکی هم با مسخره بازی و لوس بازی، مث ِ سگ پشیمونم کرد.


این شد دومین بار.



Fri 23 Dec 2011
غنیمت است چنین شبی که دوستان بینی
فال گرفتم برای خودم احترام خانوم:

"جهانیان همه گر منع ِ من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید"

اگر می خواهی بدانی که چقدر خُل هستم، باید بگویم که نشستم و وزن عروضی اش را هم در آوردم.

برای اولین بار در عمرم هم برای کس ِ دیگری فال گرفتم:

خوشا نماز و نیاز ِ کسی که از سر ِ درد
به آب ِ دیده و خون ِ جگر طهارت کرد"

فال ِ خودم جوابی بود برای حرف های فرناز که از خودم برایشان جوابی نداشتم. آن یکی فال هم جوابی بود برای سوال ِ خودم، سوال های خودم.

{می دانستی اولین سالی بود که به جای خودت با عکست عکس گرفتیم؟}



Sun 18 Dec 2011
زحمت معرفیش را هم جناب آقای پدر محترم کشیدند
در پی ِ یک اقدام ِ متحیرانه همه ی دور و بری هایم گُه ترین قیافه شان را نشان دادند. یکی از گند ترین هایش را می توانی این جا به قلم ِ شیوای یکی از وبلاگ نویسان ِ معرفی شده بخوانی. تغییرات لازم را هم خودت اعمال کن.

بله، بله. این منم که استعداد فوق العاده ای در جمع کردن ِ آت و آشغال دور و بر ِ خودم دارم. خودم می دانم. خُب که چی؟

 

Thu 8 Dec 2011
یادم باشد یک پست در مورد غذا بنویسم
اگر خواننده های خوبی باشید، خودتان کَلکیولِیت می کنید و به این نتیجه نمی رسید که من یکشنبه فاینال دارم _چون یک سه شنبه تعطیل بوده و شما در کَلکیولِت کردن به مشکل برخورده اید_.

در هر صورت، به فرض ِ این که شما اکسترا اُردینری باهوش باشید و فهمیده باشید، من فقط بر آن صحه می گذارم. و چون مصادف شده با دو تا امتحان ِ سخت ِ دیگر، اذعان می دارم که می خواهم بعدش به خودم یک جایزه ی تپل بدهم.


Fri 2 Dec 2011
که این روز ها بگذرند، فردا از آن ِ ماست
استاد رضایی سه روز مانده به اجرا گفت که بی خود حرص نخوریم برای این که فلان و فلان دعوتمان را قبول نکرده اند

که هر گوشی به صدای سازِمان محرم نبوده.

و این واقعن باعث شد که من خیلی آرام تر شوم_ هر که باید می آمد آمد. کسانی هم البته بودند که نباید و آمدند. و عکس ِ آن؛ یعنی شما احترام خانوم. که باید می آمدی. و من قبلن ها که با خودت در موردش صحبت کرده بودم بهت قول داده بودم با مسئول تالار صحبت کنم که برای تو و فقط تو، یک صندلی مخصوص بگذارند. وی آی پی که بودی هیچ، وِری ایرانین پرسن و وری ایمپرتنت پرسن هم بودی. ماه بودی_ یک دانه.

*

شصت ِ پایم در رفت. موقعی که داشتم هُل می زدم که به آیفون جواب بدهم. نصفه شبی مامان برایم با قاشق ِ پلاستیکی آتل درست کرد. اگر بودی مثل ِ همیشه با این ابتکار ذوق می کردی.

*

شده ای بابالنگ دراز ِ من. همه چیزم را برایت می نویسم. به جز آن هایی که خجالت می کشم. که خودت می بینی شان. که آن روز که نمی خواستم ببینی بک گراند ِ گوشی ام را عوض کردم تا دیگر پشت صفحه نباشی و از توی گوشی و پشت عینک ِ خوش بویت من را خجالت زده نکنی که دارم چه غلطی می کنم.

*

من مغز ِ نحیفی در ریاضی دارم. از تست های سنجش ِ این دفعه، یکی شان را هم نتوانستم بزنم. الآن فقط دلم می خواهد این روز ها تمام شود و برود. فرناز می گفت که برخلاف ِ تصورش؛ بعد ها دلش برای روز های کنکور تنگ شد. من می دانم که دل ِ من برای دو چیز هیچ وقت تنگ نخواهد شد. یکی اش لب خند های تکبر آمیز آقای فلان بود که اگر روزی دوباره به چشمم بخورد دندان هایش را در دهانش می ریزم. یکی دیگرش روز های فاکد آپ فعلی ست.

*

هنوز ای میلت را نفرستادم. دوازده صفحه ی وُرد شده_ تازه با حذف بسیاری از مسائل. روزی که ای میل ِ تو را بفرستم، روزی که کنکور و برنامه هایش تمام بشود، آسوده ترین دختر ِ روی زمین خواهم بود.

*

سه شب پیش؛ نیمه های شب، از خواب پریدم. چه جوری؟ با سرمای دستم که زیر صورتم گذاشته بودم. انقدر که انگشت هایم یخ است سر ِ کلاس دستکش دستم می کنم و می شوم عین ِ لیدی هایی که هر ذره گرد و خاک ممکن است حیثیتشان را به باد بدهد.

*

روز ِ قبل از اجرا حالم سر ِ کلاس به هم خورد. یعنی اولش با این بود که "بچه ها_ کی قرص ِ ضد تهوع داره؟" صحنه ی بعد داشتم با آب خوری درددل می کردم. انقدر خَم شده عُق زدم که از دماغم خون آمد. پنج نفر از بچه ها به خاطر ِ من آمدند پایین. موقعی که داشتم خون و عُق ِ توی دماغم را فین می کردم فکر کردم که اگر پارسال بود یک نفر هم نمی آمد ببیند مرده ام یا زنده.

*

نمایشگاه ِ امین منصوری فوق العاده بود. به خصوص وُرک شاپ ِ یکشنبه اش. یک تابلو کشیده بود به اسم ِ "هو ایز اَنجل؟" که محور اصلی تابلو پیرزنی رنجور بود که نوزاد گریانی در آغوش داشت. آخر ِ ورک شاپ، اسپری قرمز را برداشت و دو بال ِ بزرگ و سخاوتمندانه برایش کشید. بعد پرتش کرد روی زمین و با قیافه ی خرسند جلوی اثر ایستاد که "از من عکس بگیرید". در فواصل ِ تعریف از هنر ِ مطبوعش و تحسین ِ قیافه ی بَه بَه ِ خودش، فکر کردم که برای انجل ام، هیچ کاری نکرده ام.

*

دیوانه وار عاشق ِ فرنازمان هستم. اما اخیرا نمی توانم از این فکر بیرون بیایم که او؛  که با این که می داند ته دیگ دوست دارم اما یک تکه منحصرا برای خودش می آورد بیرون و در ِ ظرف را می گذارد، تفاوت ِ چندانی با گرته ندارد که در نهایت علیه ِ گرگور طغیان کرد. این نشان می دهد که مسخ را تمام کرده ام اما هنوز نقدش را شروع نکرده ام. به نظرم نقد ِ کافکا را نوشتن زیادی گنده تر از دهانم است.

*

برف جان، لطفا بِبار. کانستِنتلی ببار.


Thu 24 Nov 2011
فاجعه ای که به عقل ِ جن هم نمی رسید
یک پست طولانی در باره ی حرف های استاد رضایی، اجرای سه شنبه، یک آدم ِ جدید، احساسات قاطی پاطی ِ اخیرم و آلبوم ِ جدید صد و بیست و هفت به خودم و این جا بدهکارم.

حوصله ی نوشتن ندارم.

فقط می خواهم بپرسم که آبت نبود؛ دونت نبود؛ اقامت ِ تورنتو گرفتنت دیگه چی بود؟


Sat 19 Nov 2011
از کاغذ پاره ها___

ردیفِ کتاب های روی میزم صاف نمی شد. هی سُر می خورد و می آمد پایین. خواستم پوشه ی تحصیلی ام را خالی کنم؛ زود تر از برگه های درسی و کارنامه، این ها را پیدا کردم:

 

{ هر کس جایی به کاری مشغول است. مامان نشسته و منگنه های زیر ِ فرش را، که نشان از هزار قالی شویی را دارند که گَردِ گُهر ِ پایت را هر ساله می زدودند؛ در می آورد.

عمو م. وسط هال خوابیده و بساط جدول و عینکش، مثل همیشه بالای سرش است. فرناز، گوشه ی دیوار چمباتمه زده دارد تحقیق ام.آی.اس اش را پاک نویس می کند. بردیا دارد این سو و آن سو می رود و به دنبال ِ لباس ِ مناسب، همه ی جین ها و کلاه ها و آل استار های اصل و فِیک و کالج ها و کیف پول ها و تی شرت های تین ایجری و بلوز های مردانه اش را به هم می ریزد.

من را به یاد آرش در "نگران نباش" می اندازد. مثل آرش ایستاده و سینه ی پشمالویش را خِرت خِرت می خارانَد: "من چی بپوشم؟"

نگاهش می کنم. همان طور که احتمالا می تواند حدس بزند می گویم "جین ِ قرمز". عاشق جین قرمزش هستم. اگر یک تکه از لباس هایش را خیلی دوست داشته باشم، همین جین قرمز ِ تنگ ِ رنگ و رو رفته ای ست که با آل استار های فیکِ قرمز ِ روشنش ست می کند.

دستش از خاراندن می ایستد: "پارسالَم نمایشگا قرمزَ رو پوشیدم."

خاله جونا می گوید: "هر چی می خوای این جا هست" و به کُپه ای از لباس، که به صورت ِ عظیم الجثه ای، حدودا دو پنجم ِ فضای اتاق نشیمن ِ به این گُندگی را اشغال کرده اشاره می کند.

بردیا با نوک ِ انگشتانش شلوار جین سبزی را بر می دارد: "این خوبه؟"

خاله جونا نگاهش می کند: "هرچی دوست داری بپوش، برو. انقدر معطلشون نکن."

صدای مردانه ای از توی کوچه عربده می کشد: "بـــــــــــــــــــــــــــــــــردیا، بدو دیگه" می روم سمت پنجره. برایم سر تکان می دهد.

می گوید: "کالج می آید؟" می گویم "نه."

-همه می گن می آد. فقط تو می گی نه.

نگاهش می کنم. شلوارش را عوض می کند. پیرهن مردانه ی سفیدی را بر می دارد. "اینو اتو کن لطفن"

خاله جونا، انگار که نوکر ِ بی جیره و مواجب ِ بردیا باشد، به دنبال اتو می کردد. می ایستد و سریع اتو را روشن می کند. فرناز سرش را می آورد بالا: "اَه! برو دیگه"

جین سبز! عاشق جین سبز هم هستم. من عاشق ِ جین های رنگی ام. جیبم می لرزد. سبیل سالوادور دالی می افتد روی صفحه. تو هستی. با یکی از اس ام اس های فول انگلیش و فول اکسنتت. از ورای تکست ساده هم لهجه ات می آید توی گوشم.

یکی دیگر از توی کوچه سوت می زند. اعصابم خورد می شود: "عمله". بردیا مرطوب کننده می زند به دست هایش. من باید چند نفری را با این پسر آشنا کنم که یادشان بدهد مرطوب کننده به دست هایشان بزنند. من عاشق پسر هایی هستم که دست هایشان بوی مرطوب کننده می دهد.

تو، مثل همیشه، گوشه ای از اتاق نشسته ای و با لب خند نظاره می کنی. اگر بودی الآن می گفتی: "ئَشَنَ بوگو بِشَن بالا تا تو حاضر بشی"

ولی هیچ کدامشان نمی آیند بالا. خاله جونا سریع اتو کشی می کند. چه اتوی قشنگی می کشد. یک جای تا هم نمی ماند. بردیا کالج مشکی را از توی جعبه ی قهوه ای ِ توی ِ ساک دستی ِ کاغذی در می آورد.

"این خوبه؟"

من دارم اسپیک اوت ها را از توی لانگ مَن در می آورم. سرم پایین است. صدایش را بالا تر می برد: "خُــــــــــــــــــــــــــــب این خوبه؟"

نگاهش می کنم. از ترکیب ِ کالج با شلوار جین تنگ سبزش عُقم می گیرد. می گویم "نه". می گوید "نیست؟" می گویم "نه" می گوید "هست."

مامان می گوید: "هر چی دوست داری بپوش پسرم." مامان به همه ی پسر های فامیل می گوید "پسرم". به بعضی پسر های غیر فامیل هم می گوید "پسرم". مامان پسر ندارد، اما دوست دارد همه را پسرم خطاب کند. با این که خوش حال است که پسر ندارد.

می رود. بالاخره می رود. یک خداحافظی ِ دست جمعی می کند و پانزده دقیقه بعد، به دنبال ِ یو.اس.بی می آید بالا.

سرم گیج می رود. دست هایم روی کاغذ می لرزند. خوش حال می شوم که روی صندلی ام. مثل یک شنبه نمی خورم زمین. یک شنبه خوردم زمین. خیلی بد جور. یعنی اول خوردم به درخت بعد خوردم زمین. خیلی هم بد جور. برای بابا که تعریف کردم صدایش را بالا برد. خیلی زیاد. گفت که احمقم و بدون شام و بدون صبحانه هیچ بچه ای که امتحان نهایی دارد از در بیرون نمی رود. من نگفتم سرم گیج می رفت. خودش فهمید.

 چه یک شنبه ای. همانی که بعدش با فلانی رفتم دنج و فلانی اسطوخودوس خورد که بوی گندش میز را برداشته بود و هی با حالت ِ اغوا گرانه دود ِ  سیگار ِ پایه بلندش را فوت می کرد توی صورتم. که حس ِ خوبی بهم می داد.

فرناز یک لیوان نوشابه ی یخ می گذارد جلویم. نمی دانم از کجا فهمید. یک جرعه را که می روم بالا، همه ی رنگ ها پر رنگ تر می شوند. سرم سنگین است، در دَوَران است. می ایستد انگار.

یک آقایی در می زند. می آید بالا و انگار که بخواهد مثلا سه کیلو خیار بخرد، فَرشَت را؛ فرش نفیست را لوله می کند. چاهار تا چک پنجاه هزار تومانی و یک اسکناس ده تومنی می گذارد روی میز. می گوید: "به سلامتی ایشاللا." فرش را می گذارد روی کولش و در را باز می کند.

به کدام سلامتی؟ به سلامتی ِ پناهگاهی که دارد فروش می رود و می شود خانه ی اغیار؟ به سلامتی ِ آدم هایی که دارند از خودشان و از یکدیگر می پاشند؟ به سلامتی ِ تو که نقطه ی مرکزی ِ پرگار برای ما دایره ی دورت بودی؟ به سلامتی ِ تو که نیستی و نه تنها جسمت، بلکه روحت و آن فضای همیشه رنگین ِ خُنَکای وجودت را هم با خود بردی؟

فرناز برای خودش چایی می ریزد. کجایی که ببینی عزیز ترین نَوِه ات چایی خور شده؟

کتری و قوری را گذاشته ایم توی شومینه و به شیوه ی جنگلی چایی درست می کنیم. فرناز راست می گوید. اگر تو بودی، کلی ذوق می کردی از این ابتکار های مامان. همیشه از ابتکار های مامان ذوق می کردی. بی خود نبود که بهش می گفتی "خانوم مهندس". از این که آنتن تلویزیون را از توی شیشه رد می کرد. از این که برای مبلت کوسن مخصوص درست می کرد که راحت بنشینی. از این که پایه های کافی تِیبِلَت را به نسبت ِ سه چاهارُم برایت بریده بود که بشود میز ِ زیر پایی. از این که دیوار های راهرو را خودش کاغذ دیوار می کرد. از اینکه قرنیز های خانه را خودش رنگ می کرد و حتی رنگش را هم خودش درست می کرد. از این ها و از هزار ابتکار دیگرش.

خاله جونا هزار شلوار ِ بردیا را ریخته روی یک مَلافه ی بزرگ. پانصد تا پیراهن مردانه و حدود دوازده کمر بند. و همه ی این ها را با حوصله تا می کند و می چیند توی چمدان های مختلف. تابلویی که می خواهم را، تابلوی فوق العاده قشنگت را، پیچیده اند لای هزار لا پارچه. عمودی تکیه داده اندش به دیوار. عمودی، از قد فرناز بلند تر است. هم قدِ من است و کمی کوتاه تر از بابا.

دلم گرفته. شیفته ی همه ی آدم های این جایَم. با همه ی نقص هایشان. با همه ی غر زدن ها و مسخره کردن ها و مورد تمسخُر واقع شدن هایشان. با صدای بلندشان که می پیچد میانِ این دیوار ها...}




Sat 5 Nov 2011
بخشی از ایمیلی که احتمالا هرگز ارسال نخواهد شد

...که بخواهم با تمام قدرت بر پس گردنت بکوبم و بگویم که می شناسمت. که چون می شناسمت می دانم. می دانم آن موجود خلاصه شده در کرم پودر و لنز که از سر تا پایش جواهرات زردرنگ آویزان شده آدم ِ تو نیست. که نمی دانم چرا نمی فهمی.

کسی که تو به خاطرش درست را نیمه رها کنی؛ چون اگر بخوانی او احساس حقارت خواهد کرد، آدم ِ تو نیست.

کسی که تو از ترس ِ این که از دستش بدهی بهترین موقعیت کاری ِ تمام زندگیت را رها کنی آدم ِ تو نیست.

کسی که عشقش به این باشد که صورتت سه تیغ است و اگر ته ریش داشته باشی "ناراحت" می شود، آدم ِ تو نیست.

به فکر ِ آن زن ِ جوانی باش که به تنهایی تو را بزرگ کرده، تا پدرت به این جا برسد که در جواب ِ "سلام آقای دکتر" سر تکان بدهد.

به قول ِ خودت به فکر "مامان لیلا" یی باش که سه تا بچه ی دماغو را تنها، در یک گوشه ی ناشناخته از دنیا بزرگ کرده. که به این جا برسی؟ که بنشینی گوشه ی خانه و جورابت را رفو کنی؟ واقعا؟

یک روز به من گفتی "دنیای تو خیلی بیشتر از این جا ست. این جا فقط مهدکودک توست." الآن من به تو می گویم. که دلت را به داشتن همسری با بوی قرمه سبزی و النگو های طلا خوش کرده ای که برایت سه پسر کاکل زری بیاورد؟

می بینی که جسور و گستاخ شده ام. از خیلی وقت پیش دیگر موءدب بودن برایم اهمیت ندارد. از وقتی که دیدم کسی که عاشقانه دوستش داشتم ما را به سنگ قبر سردی زیر سایه ی چنار بلند بهشت زهرا ترجیح داد. بی ادب بودن و بی عار بودن را نگه داشتم. تا موقعی که بیش تر از این در گودی ِ دلم جا نمی شد. و زد بیرون.

همان روزی که ناظممان به خاطر چاهار تا دانه مو که "قبلا تذکرش را به مادرم ابلاغ کرده بود" نمی خواست راهم بدهد سر ِ کلاس. همان روزی که توی دفتر ِ مدرسه منفجر شدم و حرف هایی زدم که مدت ها راه گلویم را بسته بودند. که خیلی های شان حتی به مدرسه و ناظم ربطی نداشت. همان روزی که عربده کشان از همه چی گفتم و گفتم تا رسیدم به "گشط ارشاد". گه خوردن های اضافی! آسمان را به ریسمان بافتم و گفتم اگر اخلاقیات برایش مهم بود، سر ِ صبحی زنگ نمی زد خانه مان که دخترت فلان و این ها. حرمت زن ِ عزادار را نگه می داشت. خوب شد خودِ زن عزادار آن جا نبود که بکوبد توی دهنم که اگر تو اهل حرمت بودی، پنجاه و هشت روز بیماری جسمی و ناراحتی روحی گهت را وبالم نی کردی. که هرگز هم این را نگفت. ناظم خیره شد توی صورتم و گفت اگر من حرمت نگه دار بودم این طوری آن زن ِ عزادار را زجر نمی دادم. من هم گفتم خدا را شکر که زن ِ عزادار آن قدر کوته فکر نیست که از مسئله ای به این بی اهمیتی زجر بکشد. بعد هم گفتم که چه طور المپیاد قبول شدنم را در بوق و کرنا می کنید، بعد این دعوا ها را مثل انقلاب های رنگی می خواهید در نطفه خفه کنید؟ که ناظم دستی به صورتش کشید و گفت بروم سر کلاس و قبلش بروم صورتم را بشورم. همان روزی که کم تر از یک هفته ی پیش بود.

می بینی؟ زبان در آورده ام. یک جور هایی هار شده ام. شاید اگر آن روز بعد از مدرسه زن ِ عزادار را در آغوش نمی کشیدم و نمی گفتم تنها چیزی که برایم اهمیت دارد نظر ِ او راجع به من است، که او زیر گوشم را ببوسد و بگوید که من حتما باید حقوق بخوانم؛ شاید اگر مثل تمام این سال ها زن عزادار لبخند تلخی می زد و می گفت کار ِ خوبی نکرده ام که با بزرگ ترم بد حرف زده ام، و باید ازش معذرت بخواهم، مقداری لال تر می ماندم. اما انگار خود ِ زن عزادار هم به پوچی این پیر بی بنیاد پی برده. که دیگر برای هیچ کداممان اهمیت ندارد که من با بزرگترم بد صحبت کرده ام. یا در مدرسه حرف های سیاسی زده ام.

برای همین است که برای اولین بار این طوری صحبت می کنم. بی توجه به اختلاف سنی مان. بی توجه به انبوه وسیع اطلاعاتت. بی توجه به فلان استعداد هایت در فلان کار ها. به این که به چند زبان می توانی صجبت کنی یا این که تنها کسی هستی که می توانی قهوه ی داغ ِ داغ را یک نفس سر بکشی. بی توجه به این که من خیلی از تو کم ترم. می خواهم بگویم تو باید این طوری فرهیخته بمانی. کلمه هایت باید مثل نان فانتزی پوپک ترد و تازه بماند. که بوی شان من ِ تمام گوش را مست کند و خودشان، هر شنونده ای را. نباید بگذاری کلمه هایت با هوای مانده ی لنز های رنگی اش بیات بشود. که نانی که بیات بشود را فقط پرنده ها به نوک می گیرند و دور می شوند. آن هم خورده هایش را.

"جمله ی کلیشه ای ایه، اما قبول کن که بهت می خوره. اگه دوستت داشته باشه، واقعا براش مهم نیست که تایپوگرافی هات از کار ِ یه بچه ی سه ساله هم ضعیف تره"

توی کُتیشن حرف خودته. یادت هست که؟ من حالا به خودت می گویم این کلیشه های مسخره ای را که با "اگه دوستت داشته باشه" شروع می شوند. که اگر دوستت داشته باشد خیلی معمولی تر از این حرف ها رفتار می کند. نه این که برای جبران کمبود هایش تو را، "تو" را، بتِ آن قدیم های من را، وادار کند کیف طلایی زنانه اش را به دست بگیری و در پاساژ ها و مهمانی های خاله زنکی دنبالش راه بیفتی تا وقتی داری سر تا پایش را با تحسین برانداز می کنی؛ با چشم و ابرو به دوست های مو پُفی اش اشاره کند که: "ر. است ها. پسر فلانی است ها. ماشینش فلان است ها. قیافه اش را که می بینید؟ آن وقت این با این هیبت دنبال من است. شده سگ ِ من"

معذرت می خواهم برای تمام توهین ها. باید بفهمی که برایم تا چه حد گران است. تا چه حد سخت است. می دانم که می فهمی. می دانم که خرده نمی گیری. بفهم. خواهش می کنم. اَفتر آل من زبان در آورده ام که تمام ناگفته هایم را بگویم. حتی اگر ناراحت بشوی که می دانم با شعور تر از این حرف هایی. تو مولانا نیستی. اما مثل شمس، آن بشارت درونی ات را پیدا کرده بودی. کجا گمش کردی؟ میان خنده های شکلاتیِ پاشنه های دَه سانتی اش؟ تو مولانا نیستی اما این که کسی عالِم ِ من را مدهوش کرده، من را به اندازه ی مریدان محمد جلال الدین کفری می کند. با این که او حتی گَرد ِکوی شمس تبریزی هم نمی شود. تو می توانستی دکتر ِ این مملکت باشی. تو همانی که دندان پزشک های دلبر سوئدی ته دلشان قیلی ویلی می رفت که بهشان لبخند بزنی. تو همانی ای که یازده ساعت بی وقفه کار کردی تا بتوانی در کلاس روز سه شنبه ات به استادتان ثابت کنی اشتباه می کند. تو همانی که لکچرت را به زبان سومت در سالن اجتماعاتتان جلوی مقامات گردن کلفت آموزشی بین المللی ارائه دادی. که مدیر گروهتان با تو عکس گرفت.

این زندگی ِ توست. من نه قدرتش را دارم، نه جرئتش را و نه دلش را که تو را از لذت هایت محروم کنم. شاید اصلن برگردی و به من بگویی که دارم فضولی بی جا می کنم. اما این منم. یک زبان ِ باز که دیگر بسته نمی شود. و دارد مصرانه از تو می خواهد که آن بشارت لعنتی ات را پس بگیری...

 

 

Wed 2 Nov 2011
در "رفتن جان از بدن"
رفته بودی که کوله ات را بیاوری

قرار بود که بیایی

من منتظرت بودم

به تاخیرت شک کردم که حرفت همیشه حرف بود و قولت؛ دقیق

نیامدی

نیامدی و همان جغد شوم قلبم آرام آرام

سولوی نحس خود را از پیانو آغاز کرد

من، به دنبال آن نوای نا نوا بیرون آمدم

و تو را دیدم

که به زاری بر زمین بودی و سرت در زاویه ی غیر ممکنی با سه کنج سرامیک ها قرار داشت

نفس هایت کند بود و پلک هایت نیمه بسته

خودش بود.

دوقلوی من

روی زمین سرد سنگی افتاده بود و جمعیت

این جماعت نفهم

من را از او دور می کرد.

سرم به دَوَران افتاده بود

تمام روز های خوشی و نا خوشی مان

ــــــــ

حالا؛ تو آن جا بودی و من در نا کجا

کجا بودی؟

کسی داشت به زور آب به خوردت می داد

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"

تو هنوز روی زمین بودی

کسی من را دید

دهان صامتِ باز و بسته شونده ام را

چشم های از حدقه در آمده ام را

کسی آب به دهانم ریخت

تو هنوز روی زمین بودی

بودی

خودت بودی

نشستم کنارت

موهایت را؛ که موهای خودم بود از صورتت کنار زدم

کسی آمد

از پشت بلندم کرد

و من را به داخل اتاق در بسته ای هل داد

تو؛ هنوز آن بیرون روی زمین بودی.

کسی شروع کرد به فریاد زدن